A woman and her bride-to-be stand at an altar. The woman looks back at a man who is standing with his hands on his hips.

ناتالی ماتیوز-Ramo

این پست بخشی از بیرونتخته سنگ را پوشش LGBTQ زندگی فکر و فرهنگ است. اینجا بیشتر بخوانید.

روز بعد از من تو را دیدم پدر من آنچه را که به نوبه خود برای آخرین بار من تعجب خودم و کسی گفت من عجیب و غریب.

این برای اولین بار در سال حرکت می کند-در روز خود را در کالج. من تا به حال فقط در سمت چپ در پشت نسیم جنوب کالیفرنیا برای 90-درجه حرارت و بی امان رطوبت از اواخر آگوست در شهر نیویورک است. آغشته به عرق اما بی من در زمان استراحت از مرتب کردن مخازن ذخیره سازی و خوابگاه دکور به نشستن بر روی زمین و رسیدن به می دانم که من سه هم اتاقی جدید. اوایل به ما مکالمه من به طور ناگهانی گفت: “من کاملا مطمئنم که من هستم،”

من به یاد داشته باشید inelegantly تنه زدن آن را به ما اوایل معرفی unprompted. به من هم اتاقی من مطمئن هستم که این مختصر اعلام شد به پشت گذاشته به عنوان کراوات رنگ محصول بالا من پوشیده بود آن روز. (آن گفت: “ماندن راد” در سراسر آن. من می دانم.) اما برای من آن را موجب یک لحظه از واقعه مسرور وحشت به مادر من و خاله—هر دو از آنها را نمی دانم در مورد اخیر من self-discovery—بازگشت به اتاق من. به عنوان دو نفر از آنها تلاش برای کمک به من در سازماندهی زندگی من در itty-bitty فضای مشترک, من زمزمه از کف: “آیا به ذکر است آنچه که من قبلا گفتم. من نه به آنها.”

در واقع من به هر کسی به جز چند نفر از دوستان نزدیک. من مامان و خواهر بودند تا حد زیادی مترقی اما من تا به حال نیز مطرح شده است, در یک کاتولیک خانه و با حضور در مدرسه کاتولیک از طریق کلاس هشتم. پدر من در ضمن یک نوع بیخدا nonvoting آزادیخواه اغلب hellbent در دفاع از خود بی تفاوتی سیاسی. در یکی از آخرین گفتگوهای من تا به حال با او سعی میکرد به فشار دکمه من. به عنوان او سوار مادرم و من به فرودگاه برای شروع من کالج سفر او به زبان-در-گونه تحسین برای “آینده ما زن رئیس جمهور”: Carly Fiorina. (این شد 2015.) او خندید و من نورد چشمان من اما این احساس پاک من نمی توانستم به او بگویید که چه من درک در مورد خودم.

در حالت دوم نیمی از سال دبیرستان من من تا به حال نه کاملا بیا به خودم یا نه. من همواره به کاوش در حال حاضر عملا وجود ندارد گوشه های عجیب و غریب در وبلاگ Tumblr. (به یاد داشته باشید #girlskissing? نه؟) پس از من احمقانه مستی ارشد و مدل سال-U. N. حزب به عنوان یک فرصت به بوسه دوست دختر خود من جنسی سیالیت شروع به تبدیل شدن به یک کمی روشن تر است. من آمده بودند برای دیدن در طول تاریخ زنان کالج ها به عنوان پناهگاه های عجیب و غریب (با تشکر, همچنین, به وبلاگ Tumblr) بنابراین تصمیم گرفتم یکی برای خودم. من تصمیم گرفتم که یک سفر در آینده می تواند با خیال راحت تنزل به کالج و شاید—فقط شاید—اگر من یک دختر دارم و معقول به اندازه کافی “اثبات” برای باز کردن گفتگو در خانه با مادرم و به نوعی پدر من است.

کمتر از دو هفته بعد از من وارد اتاق خوابگاه من پدرم درگذشت ناگهانی حمله قلبی است. من فقط به پایان رسید اولین هفته از کلاس ها.

من احساس ویرانگر امداد است که من همیشه نمی باید به بیرون آمدن برای من پدر است.

فوری من غم و اندوه من دیدم نوسان بین روز طولانی در بستر و جهش معمولی دانشجوی سال اول اجتماعی انرژی است. من احساس ترین زنده پس از فعالیت های دانشگاهی مرتبط به دگرباشان جنسی جامعه است. من پیوست Facebook گروهی به نام “حله فیلم گی شب.” من با حضور ماهانه تجاوز رقص احزاب است. من انجام شده در موسیقی ما تئاتر جامعه Rocky Horror Picture Show سایه بازیگران.

من ظهور به طور کامل از گنجه اما من هنوز نداده بیرون آمده و به خانواده است. در واقع من احساس می کردم یک زندگی دو: یک بخشی از من بیکار و در عزاداری و از سوی دیگر ، هیجان که احساس متمایز از من عزادار خود که آن را تقریبا به عنوان اگر آشکارا عجیب و غریب بخشی از من بود unburdened با از دست دادن من—پس جداگانه و مجزا که زندگی من و آن تراژدی ناگهانی شروع به احساس کمتر واقعی است.

بازگشت به خانه برای استراحت در طول سال تحصیلی در هم شکسته که توهم. غم و اندوه من حکومت من است. من به تحقق: در حالی که من می خواستم برای به اشتراک گذاشتن من, جدید, خود, زندگی جدید من, با من مامان و خواهر, من احساس ویرانگر امداد است که من همیشه نمی باید برای آمدن به پدر من. من تا به حال هیچ راهی برای دانستن اینکه چگونه او واکنش نشان می دهند اما من در زمان راحتی در دانستن من می خواهم هرگز به صورت حتی کوچکترین مخالفت و انتقاد یا قضاوت از او. این یک نوع تیره از دلداری.

سپس من با اولین دوست دختر من. من در عشق با او. من پیش بینی آینده با او. در چند دست و پا چلفتی, عاطفی, مکالمات, من در نهایت مشترک, راز من و ارتباط من با خانواده ام. آنها بی دست و پا اما در نهایت راضی به پذیرش این بخشی از من است.

هنگامی که شما از دست دادن پدر و مادر در خود و شما بلافاصله تصور کنید که تمام نقاط عطف شما ضربه بدون آنها: فارغ التحصیلی اولین کار عروسی و خانواده خود را. اما من هم شروع به درک که پدر من حتی ممکن است تشخیص من دیگر نه تنها به دلیل چگونه من تا به حال سالخورده اما همچنین به این دلیل که من می خواهم تبدیل شده است.

من شروع به تکرار رویاهای که در آن او به زندگی برگشتم و من وظیفه بود با استقبال از او را به جهان ما به خانواده ما و برای من جدید. من می خواهم به روز رسانی او را بر همه او از دست رفته بود. در آن زمان این chimerical مفهوم را به من تجدید نظر تسکین من: اگر هر یک از این رویاها تا کنون صورت گرفت در روز عروسی من این امکان وجود دارد که پدر من را نگاه حق گذشته من چرا که من ممکن است در کنار یک زن است.

تقریبا یک سال بعد که تحقق راه اندازی نوع دوم عزاداری. من او را از دست داد و سپس بعد از دست این فرصت را برای او به همیشه می دانم که من هستم. من می دانم در من شاد. من احساس شدید گناه و شرم در مورد راحتی من در ابتدا گرفته شده در اجتناب از گفتگو.

در اطراف آن زمان من متوجه شدم چیز دیگری است. من می خواستم به من بگویید بیشتر اعضای خانواده سالمندان که من قبل از آنها رفته بیش از حد است. این موانع ارائه شده. من زندگی پدربزرگ است هشتاد ساله از میانه. من زندگی مادر و خواهرش 92 و 100 سال بود. این دو زن در خانه و خانواده خود را. همه آنها عمیقا کاتولیک.

ماه مه گذشته پدر بزرگ من بود مجموعه برای بازدید از شهر نیویورک برای شروع. چند هفته قبل از مراسم مادر من به من اشاره شده از طریق تلفن است که اگر من در آن دختر خواهد بود جشن با ما, من بدهکار او گفتگو قبل از سفر “برای جلوگیری از هر گونه شگفتی است.” قبل از من می تواند جمع آوری خواهد شد و من را شکست و پدربزرگ من لنفوم نگه داشته و او را در کالیفرنیا است.

به زودی آن را خواهید شده است یک سال دیگر پس از آن. من هنوز هم نمی آمد به هر یک از آنها. من نگران این هستید که من تجربه همان موازی هنگامی که غم و اندوه خود را بار آمده است. بعد از دانشگاه, من در آنجا ماند در سواحل شرق تا شاید من واقعا ترس وجود ندارد و در آخرین سال از زندگی خود را. شاید من نمی خواهم به مشکل آنها با برافروخته گفتگو در سن خود. شاید من می خواهم به فراغت خودم درد رد.

یکی دیگر از بخشی از من معتقد است که آنها در حال حاضر می دانیم. آنها نمی نظر من مدل موی کوتاه و یا نتراشیده بدن هنگامی که من خانه هستم و آنها را متوقف کرده ایم درخواست من در مورد من عاشقانه چشم انداز. شاید متقابل, ناگفته تفاهم بین همه ما است.

وقتی فکر می کنم در تاریکی شب پیمایش از طریق وبلاگ Tumblr یا که تحریک حرکت در طول روز با من آرام بیرون آمدن من نگاه از روی علاقه در یک فرد بود که در نهایت اجازه می دهد خودش را به زندگی می کنند زندگی او می خواست. من اصلا قضاوت او برای پنهان کردن قبل از. من اصلا مسخره در گذشته او ترس. به جای من احترام او در حال انتظار برای لحظه ای به حق برای او.

بیش از یک و نیم دهه بعد من کشف کردم سمت های مختلف از آن شخص. طرف می پذیرد که فرد او را پدر می دانست هنگامی که او درگذشت. و کنار است که وقتی که می آید به آشکار کامل خود را به بقیه از خانواده بزرگان به خودش اجازه نداره با چیزی که آنها هرگز ممکن است بدانند.

tinyurlis.gdv.gdv.htclck.ruulvis.netshrtco.dehec.su

خرید کتاب زبان اصلی